|
خاک طاقت دوریش را نداشت... |
|
|
|
نویسنده مدیر سایت
|
|
۰۱ بهمن ۱۳۸۶ |
|
خاک طاقت دوری مرد خاکی شعر و ادب را نداشت و سرانجام در میانه ی فصلی سرد وی را در آغوش خود فرو برد تا سرمای خود را با شور و گرمای مرد غزل فرو بکاهد. مردی که سبزترین شاعر ما بود و ما می توانستیم هنوز تا سالهای سال پنجره های شهرمان را باز کنیم و سروترین سرو تواضع و فروتنی را در قاب آنها ببینیم. هنوز ما می توانستیم شعرهای کج و معیوب خود را به او بسپاریم و او با تواضعی کم نظیر قلم به دست بگیرد و در طرفه العینی بی هیچ منتی آن را اصلاح کند و آن چنان با احترام و مهربانی با واژه های شعر ما رفتار کند که شرمنده ی رفتارش شویم. به راستی او ستاره ای بود بر فراز شبهای شعر ما که سالها می توانستیم راه شعر و شاعریمان را با وجود او پیدا کنیم و خود را از گمراهی و سرگردانی نجات بدهیم.
خاک طاقت دوری مرد خاکی شعر و ادب را نداشت و سرانجام در میانه ی فصلی سرد وی را در آغوش خود فرو برد تا سرمای خود را با شور و گرمای مرد غزل فرو بکاهد. مردی که سبزترین شاعر ما بود و ما می توانستیم هنوز تا سالهای سال پنجره های شهرمان را باز کنیم و سروترین سرو تواضع و فروتنی را در قاب آنها ببینیم. هنوز ما می توانستیم شعرهای کج و معیوب خود را به او بسپاریم و او با تواضعی کم نظیر قلم به دست بگیرد و در طرفه العینی بی هیچ منتی آن را اصلاح کند و آن چنان با احترام و مهربانی با واژه های شعر ما رفتار کند که شرمنده ی رفتارش شویم. به راستی او ستاره ای بود بر فراز شبهای شعر ما که سالها می توانستیم راه شعر و شاعریمان را با وجود او پیدا کنیم و خود را از گمراهی و سرگردانی نجات بدهیم. ما هنوز هم می توانستیم در وقت بی وقت بر کوبه ی درب خانه ی ساده و شاعرانه اش بکوبیم و او خندان و مهربان ما را بپذیرد و ما از او شعر بخواهیم و او شعر بنویسد و بخواند از هر دری و موضوعی. هنوز او می توانست تعزیه و بحر طویل بسراید تا تعزیه خوانان بخوانند و ما بشنویم. او هنوز می توانست معلم ما باشد و کلاسهای ما را نه تنها در شعر و ادب، بلکه در دروس ریاضی، فیزیک و شیمی نیز بخوبی پر کند. او می توانست قلبش سالها ما را دوست بدارد و باغ غزل و شعر را با هیچ ادعایی و ادایی خوشبو سازد. اما افسوس که ناگهان تحمل زنجیر دنیای پست ما را بر نتابید و ما دیگر او را در شبهای شعر و محافل شعری خود نخواهیم داشت. در محافلی که او هرگز از کسی شکوه نکرد و بد نگفت چرا که به ذات و حقیقت شاعر بود. می دانست که آزردن دلهای آدمیان با شعر و شاعری هیچ میانه ای ندارد. و اما امروز ما او را از دست داده ایم و شاهد غروب خورشید زندگیش هستیم و راهی جز پذیرفتن این حقیقت تلخ را نداریم که او دیگر در میان ما نیست. گر التیام این ضایعه اسف بار با قلمی الکن غیر ممکن است اما امید ما را وا نمی گذارد و به همین امید که شاید اندکی از سنگینی کوه مصیبت کاسته شود خانواده محترمش را مورد خطاب قرار داده می گوییم انا لله و انا الیه راجعون. و اما بعد شاعران، فرهیختگان و تمام جامعه فرهنگی شهرمان را فرا می خوانیم می گوییم سوگ بزرگی چون او را با حضور سبز خود اندکی التیام بخشند تنها امیدی که برای ما مانده است وجود فرزندان هنرمند و شاعر آن نامبردار است به ویژه دست پرورده ای بس بزرگ همچون "خسرو نوربخش" که میراث داری به سزا است و امید است که به جای او همواره چراغ راهمان باشد.
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۰۱ بهمن ۱۳۸۶ )
|